.jpg)
دلنوشته
يادش بخير پيشترها جوانتربودم وجذبه هاي عرفاني بيشتربودوكتاب هم درلحظاتم بيشتر جريان داشت وآرمان هم بود وبسيارباطراوت وسرزنده هم بود وزندگي چهره مسابقه اي وليگ برتري به خودش نگرفته بود.
كتاب بودوشعربودوشطح بودودوستاني همدل والبته دروس كسل كننده وتكليفي دانشگاه هم بودكه حاشيه حشو هوش راهاشورمي زد.
درآن فضاي دودآلوده كمي تاقسمتي روشن فكري كه تويش داشتن دوست ودل بستن به عشق پاك تابوبودويك جورائي رنگ ولعاب ماترياليستي داشت من خيلي خرق عادت ميكردم كه جلوي بچه هاي خوابگاه بي مزاحمت كسي سجاده پهن مي كردم وبه نمازمي ايستادم وازعشقم سخن مي گفتم وشعرهاي تازه رادرحلقه مشتاقان دكالمه مي كردم.غزل پارسي وشعرنووشطحيات پارسي وشعركلاسيك كردي سوراني،واندك اندك شعرهايي درقالب آزادبه لهجه كلهري اززبان كردي.
خواستم مثلا گريزي به گذشته بزنم كه اگرازآن نگريزم ساعتها وسطرهاوصفحات زيادي درآن خواهم ماندوازسخن اصلي دورخواهم افتاد.
خواستم دريك جمله بگويم كه درآن فضاي اثيري ، هم قيل وقال بودهم عشق وحال ، اما هنوز زندگي حرفه اي وليگ برتري نشده بود.
فكركردم فارغ التحصيل شوم وبروم سركاروزن بگيرم و...چه خواهدشد؟ آيا آرمان كودكسال خواهدمرد؟ياستاره سهيلي كه هيچگاه باچشم سرنديده امش بازهم بانوراسرار، دلم رابه سمت كعبه شعرخواهدكشاند؟
وچنين شدكه ازكودك تحصيلات دانشگاهي باهرجان كندني بودفارغ شده وباهزارخيال واميدوآرزو وارد چرخ وفلك واقعيات شدم.
بماندكه چه سختيهاومرارتهايي پيش از جذب به كهرباي اشتغال برمن گذركرد وعشقي كه درسقوطي تراژيك براي هميشه درروانم اعتلا يافت وهزاران گونه نقدوبررسي ونيش ونوش ازبابت آن چون دريايي ازپولادوسنگ درمن گذشت وحسرت نرسيدن و زيبائي فاصله اي ابدي را دريك آن به تجربت به من آموخت.وبالاخره شغلي دست وپاكردم ودستم به آب باريكه اي بندشدو... .
شدم آنكه جان كلامش مبلغ اضافه كاروپاداش وحكم تازه و...بايد ميشد امابزودي اين ادبيات مرادلزده كردوبازهم همان استاره سهيل چشمك زن كه چشمانم چشمكهايش رانديده است مرابسوي خودكشيد.
بازهم زيرخروارها روزمرگي به شعروعرفان ونمازومعني چنگ زدم.
شايدخودم وبعضيهاكه ازبقيه كمي جدي ترندفكرميكردند وفكرمي كرديم باهم كه حالا كه كاري گيرآورده ام وآرامش خيال وآسايشي فراچنگ آمده است ، آرمان وشعرهنوزدرمن زنده اند.مرد آن است كه زن بگيردوآنگاه وجودستاره سهيل شعرراحس كند.
اينك كه اين جملات را مي نويسم سعادت ازدواج رادرك نموده ام.درليگ برترزندگي دنياي امروز.دنيايي كه بقول يكي ازدوستان زندگي درآن طبقاتي شده وتوبايد امكان استفاده ازآسانسورراداشته باشي براي رسيدن به طبقات بالاتر.
اتفاقا انگيزه اين نوشتارهم خفه شدن زيربهمن روزمرگي بود واينكه حس كردم شوخي شوخي دارم زيراين بهمن مردافكن دفن ميشم ونفس هم برنمي آيد آنگونه كه سعدي عليه الرحمه فرمود: برمي نيايد ازدل تنگم نفس تمام/چون ناله كسي كه به چاهي فروبود.
وازبازيگوشي هاي كودك معصوم درون دوران دانشجويي رسيدم به ليگ برتركودكاني كه لباس برناوميان سال وپابه سن گذاشته به تن كرده اند.
كودكاني كه دربازي مسخره امابسيارجدي ومصمم زندگي حسابي تقلب وجرزني مي كنندتاازهم پيشي بگيرند.ومن خودبه چشم خويشتن ديدم كه شوخي شوخي دارم به يكي ازاين كودكان تبديل مي شوم . كه گرچه شايد تعدادي كتاب خوانده است وحرفهاي گنده زياد بلداست به لسان پارسي والسنه افرنجي ترجمه شده.اما في الواقع دارد مي شودعين يكي ازكودكان بغل دستيش كه حسود است وحريص است ونامردوماكياوليست ونان به نرخ روزخور واپيكوريست وهزاركوفت وزهرمارديگر.
آخرناسلامتي هميشه برمدارانديشه شمس تبريز خودراخايه بط ميدانستم كه زيرماكيان ومرغان خانگي ازتخم درآمده ام وروزي كه به كرانه دريا برسيم اين راز درعوطه وري وشنايم بسوي ابديت افشاخواهدشد.اما بااين همه بندودام وپرهائي كه يك بيك ازشاهبالهاي روحم كنده خواهدشدديگر من نه عقابم ونه ازپروازجاودان خبري خواهدجنبيد.
البته ازيك بابت خوشحالم وآن اينكه همسرم خيلي به گذشته ذهنيم شبيه است واين برايم يك شانس است.كه هميشه ترمزقابل اطميناني باخودداشته باشم كه الكي تندنروم وگردوخاك براه نيندازم.همسرم ترمزخوبي است.
غنچه سخنم پرپرشدوپراكندچراكه رشته انديشه ام درهمين لحظات كه پشت ميزاداره هستم ازهم گسست چه حق هم اين است.واين جذبه بسياربيگاه به سراغم آمده جذبه وكششي كه ازجنس شعروابديت است وهمه شعورم راغلغلك مي دهد.ومرادرحدچندآنگسترم به مولاناوشمس تبريزتبديل ميكند
تمام
محمدحسني نيا كرماشان 23/05/1390